اولین و اخرین عشق ...
مرد جوان وارد طلافروشي شد و حلقهاي را انتخاب کرد. طلافروش پرسيد: «آيا ميخواهيد داخل حلقه نوشتهاي حک شود؟»
مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود: تقديم به عزيزترينم، آليس.»
طلافروش پرسيد: «آليس خواهر شماست؟»
مرد گفت: «نه او دختري است که قرار است با هم نامزدشويم.»
طلافروش گفت: «من اگر جاي شما بودم اين را داخل حلقه نمينوشتم. اگر نظر شما يا او عوض شود ديگر نميتوانيد از اين حلقه استفاده کنيد.»
مرد گفت: «پيشنهاد شما چيست؟»
طلافروش گفت: «اين را تقديم ميکنم: به اولين و آخرين عشقم. با اين کار شما ميتوانيد از اين حلقه بارها استفاده کنيد. من خودم هم همين کار را کردم!!»
مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود: تقديم به عزيزترينم، آليس.»
طلافروش پرسيد: «آليس خواهر شماست؟»
مرد گفت: «نه او دختري است که قرار است با هم نامزدشويم.»
طلافروش گفت: «من اگر جاي شما بودم اين را داخل حلقه نمينوشتم. اگر نظر شما يا او عوض شود ديگر نميتوانيد از اين حلقه استفاده کنيد.»
مرد گفت: «پيشنهاد شما چيست؟»
طلافروش گفت: «اين را تقديم ميکنم: به اولين و آخرين عشقم. با اين کار شما ميتوانيد از اين حلقه بارها استفاده کنيد. من خودم هم همين کار را کردم!!»
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:54 توسط کامی
|
این وبلاگ با همکاری جمعی از دوستان اداره میشه.به امید زیاد شدن روز افزون این دوستان...