کتابخانه

پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید: مزاحم نیستم کنار دست شما بنشینم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی‌خواهم یک شب را با شما بگذرانم!
تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند...
پس از چند دقیقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار میزش به او گفت: من در زمینه روانشناسی پژوهش می کنم و میدونم مردها به چه چیزی فکر میکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده کردم. درست است؟

ادامه نوشته

توبیا...

امشب

آسمان خسته بود!

ماه نیامد دیگر

اگر می توانی

تو بیا...!

دوست داشتن!

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی


یکم خنده

تو اتاق عمل بیمارستان مغز یک میوه فروش رو با یک روضه خوان عوض میکنن . بعد از بهبودی رفتن دیدند میوه فروشه میگه اگه خدا بخواد سیب کیلو 300 تومان و . . . رفتند مسجد دیدند روضه خونه تند تند دستاشو به هم می زنه و میگه بدو بدو که امام حسینو کشتند . . . 

 

 

 

 مادر پسره براش میره خواستگاری، پدر دختره میپرسه خوب پسرتون چه کاره هست؟ 
مادره میگه: پسرم دیپلماته پدر دختره میگه: اوه چه عالی! یعنی چی؟ مادره میگه:  یعنی از وقتی پسرم دیپلمش گرفته همینطوری ماته

ادامه نوشته